اندیشه های سیاسی در غرب (ب) - قسمت دوم - محمد پور
هگل {گئورك ويلهام فريدريش هگل }
فلسفه هگل:
هگل در كتاب{ پديدار شناسي روح }تكامل ديالكتيكي ،{آگاهي }را از مجردترين وضعيت آن تا سطح معرفت مطلق ارايه ميكند.از نظرهگل كار فلسفه درك {آن چيزي است كه در واقع هست}هگل نشان ميدهد كه چگونه شعور و آگاهي به نحو ديالكتيكي از مرحله اي به مرحله ديگر تكامل پيدا مي كند. ودرهر مرحله ضمن حفظ يافته هاي پيشين بايافته هاي تازه تري همراه ميشود. به اين ترتيب مرحله جديد ،نسبت به مرحله پيشين به سطح
بالاتري انتقال مي يابد.
و اين سير تا كسب معرفت مطلق ادامه دارد. از نظرهگل تاريخ جهان ازجهتي چيزي جز تاريخ پيشرفت مداوم آگاهي از آزادي نيست.وي تاريخ حيات بشري وجامعه را تاريخ گذر تدريجي از آزادي مضمر به آزادي محقق ودر نهايت آگاهي از آزادي است مي داند. تاريخ در واقع تاريخ تحقق عقل است. فلسفه هگل ســـة جزدارد
{ منطق ،فلسفه طبيعت ، فلسفه ذهن}
منطق: عبارت است از وجود ياهستي درمجردترين شكل خود.
فلسفه طبيعت: ازنظرهگل طبيعت،ازخود بيگانه شده مثال است.يعني از حالت پيشين وبسيط بيرون آمده و جلوهاي مشخص و متكثر بخود مي گيرد.
فلسفه ذهن:هگل در فلسفه ذهن باتجلي و تكامل روح درحيات اجتماعي انسان سرو كاردارد.
1-
مثال= ايده بهت وبسيط
1- هستي شناسي 2- طبيعت= مثال ياروح در حالت بيكانگي
3- روح(عقل)= خود آگاهي روح از طريق تكامل عقلانسان
فلسفه هگل 1-
هستي- عدم وساطت
1-
منطق= با ايده محض سر وكار دا 2- ذات - وساطت
3 - صورت معقول
2- معرفت شناسي 2- فلسفه طبيعت :ماده وموجودات
و فلسفه
1-
انسان شناسي- مبحث جان
روح
ذهني 2- پديدارشناسي- مبحث آگاهي
3- روانشناسي- مبحث ذهن
1- حق مجرد - قانون
3- فلسفه روح روح عيني 2- اخلاق - فردي
3- زندگي اخلاقي
1- هنر
روح مطلق 2- دين
3- فلسفه
نمودار بالا جهت تفهيم كليت فلسفه هگل است .
عقل فردي وعقل جمعي درفلسفه هگل:
عقل درنظام فلسفه هگل عقل فردي نيست بلكه عقل كلي است. كه در تاريخ بشر و جامعه بشري اين عقل حاصل مناسبات بين انسانها وبين ذهنهاي انسانها است .انسان تنها در مشاركت اجتماعي وبه ويژه در سامانهاي مبتني بر دولت است كه به وجودي عقلاني تبديل مي شود.وهر پيشرفت تنها در مناسبات او با جمع حاصل مي شود.ودر زندگي اجتماعي است كه اراده افراد را به اراده عقلاني تبديل مي كند.اراده عقلاني به عنوان اراده اي كه حيات اجتماعي و سياسي را سامان مي دهد در ذهن فردي پديد نمي آيد.بلكه در بين ذهنهاي مختلف و متناسب با مقتضيات زندگي مشترك شگل مي گيرد.همچنين هگل معتقد است.نخست بايد نظام قانوني ، اخلاقي منسجم و پايداري وجود داشته باشد. تا فرد بتواند عقلاني گردد.
نهادهاي سياسي در فلسفه هگل:
نهادهاي سياسي در بخش روح عيني قراردارند .وروح عيني از سه بخش {خانواده ، جامعه مدني ، دولت}تشكيل شده است.كه خانواده مقوله اي كلي است. جامعه مدني مقوله اي جزيي و دولت مقوله اي كلي و جزيي است.كه در يك سطح عالي ترقرار دارد .هگل از خانواده به عنوان {تز}جامعه مدني {آنتي تز} و ازدولت به عنوان {سنتز} ياد مي كند.دولت بهترين خصوصيات آن دو را ميگيرد.بدون آنكه آن دورا در خود فرو بلعد.بلكه در سطحي عاليتر به يگانگي مي رساند.
ومعني دولت مدرن اين است. كه درآن عام وخاص يا به تعبيري كل و اجزاء به نحوي پيوند يافته اند. كه حوزه خاص و اجزاء داراي آزادي كامل اند.هگل مي گويد اين سه { خانواده ، جامعه مدني ، دولت}دقايقي ازيك كل واحدند.كه تمايز آنها نسبي و تحليلي است. هگل به غايت عمومي مانند عدالت يا شكلهايي از نظم اجتماعي يا هويت ملي، اصالت قايل است.درجامعه هم غايت هاي خصوصي وجود دارد و هم غايت هاي عمومي كه دريك جامعه سياسي عقلاني ميان اين دو نوع غايت هماهنگي بر قرار است.وبه ارزش همكاري به خاطرهمكاري است پي ميبرند نه نفع خصوصي.
آزادي ودولت در فلسفه هگل :
دولت وسيله توسعه آزادي است و انسان تنها در دولت ميتواند به آزادي دست يابد.هگل درنظريه دولت خود بطور مشخص جامعه مدني را از دولت مجزا كرد.هگل دولت در مفهوم اخلاقي و عقلاني را عاليترين تجليگاه عقل و آزادي خود آگاه ، دانسته است.هر چند همه دو لتهارا مصداق كامل اين مفهوم نمي داند.هگل به دولتي كه درآن آزادي و خودآگاهي از آزادي مي رسد .دولت عقلاني دانسته وبه آن عقيده دارد.و به كارگيري اصطلاحات دولت كامل و دولت مدرن به همين مفهوم بوده است.دولت مد نظروي بر پايه مشاركت تمام شهروندان سامان مي گيرد. شهروندان براي امور كلي يا عمومي نه مصالح شخصي به مشاركت مبادرت مي كنند.چنين مشاركتي متضمن آزادي واقعي شهروندان است.
فرد وجامعه ازنگاه فلسفه هگل:
فرد راجزيي ازيك كل بزرگترياروح بزرگترميداند. وي عقيده داشت.ماهنگامي به مثابه موجود انساني شناخته ميشويم كه درجامعه فرهنگي زندگي كنيم.فردتوسط زبان وحيات فرهنگي در جامعه پيوند مي خورد.و صاحب هويت ميشود. هرپيشرفت فرد درمناسبات باجامعه حاصل ميشود.هگل هريك ازنهادهاي اجتماعي و عمومي راتجسمي ازروح وعقل مي داند .
آزادي وقوانين جامعه درانديشه هگل:
هگل معتقد است براي اين كه انسان از آزادي كامل برخوردارباشد. بايد اراده خود را به اراده عقلاني تبديل كند. {پيروي از اراده مطلق}انسان آزاد انساني است كه به عنوان عضو جامعه سياسي بتواند باقوانين و ميثاقهاي جامعه تعامل كند.ودروضع قوانين مشاركت كند.و همه اين امور راباملاحظه به سر نوشت عمومي انجام دهد.درچنين شرايطي جامعه مدرن به سر حد كمال ميرسد.
كارل ماركس
فلسفه كارل ماركس:
فلسفه تاريخي ماركس تركيبي است از نظريه هگل و اقتصاد انگليسي .ماركس مانند هگل اعتقاد داردكه جهان مطابق فرمول ديالكتيكي تحول و تكامل ميابد. اما در مورد نيروي محرك اين تحول و تكامل با هگل مخالف است.هگل نيروي محركه را يك هستي مرموز به نام روح مي داند .ولي ماركس نيروي محركه را ماده مي نامد. كه عبارت است از رابطه انسان با ماده ومهمترين قسمت آن را توليد تشكيل مي دهد. به اين ترتيب ماترياليسم ماركس در عمل به صورت اقتصاد در مي آيد.
ماركس با قرار دادن{ نيروهاي توليد} بجاي {روح جهاني}و {طبقات} بجاي {دولتهاي ملي} ديالكتيك را به روشني تبيين علمي نمود. تكاملي كه نه تنها به تعالي دولت نمي انجامد.بلكه در فناي كامل آن پايان مي پذيرد.در نظريه ماركس سياست،دين ،فلسفه و هنر در هر دوره اي از تاريخ بشر محصول شيوه هاي توليد است. و نيز تا حد كمتري محصول شيو ه هاي توزيع، هگل ملتها را عامل حركت ديالكتيكي مي دانست ولي ماركس طبقات را به جاي آن قرار داد.
ديدگاه ماركس در مورد روشهاي توليد اقتصادي:
ماركس مي گويدكه روشهاي توليد اقتصادي چهار مرحله را پيموده است.{مرحله آسيايي.مرحله كلاسيك. مرحله قرون وسطي و مرحله كنوني}كه مرحله كنوني را بورژوا مي نامد.درهر مرحله تغيير شكل دنياي اقتصادي همراه با تغييير شكل تمدن بوده است .همچنين ماركس معتقد است در هريك ازچهار دوره تاريخي نطفه هايي بوجود آمده كه بعدا در جريان رشد،مبارزه ، دوران و مرحله بعدي از آن حاصل شده است.
مراحل ديالكتيكي فلسفه ماركس:
روح جهاني در فلسفه هگل از راه كشمكش انديشه ها و جريانهاي مسلط فكري در مرحله هاي گوناگون تاريخ،به تدريج خود را در مراحل ديالكتيكي آشكار مي كنند. امادر فلسفه ماركس كشمكشها ميان ظبقات اجتماعي است. طبقه حاكم{تز}در برابر طبقه محكوم{آنتي تز} كه نتيجه اين كشمكش طبقه ديگري به نام {سنتز}بوجود مي آيد. دوباره ازدرون اين طبقه{سنتز}طبقه حاكم جديدي{تز}متولد ميشود اين فرايند ادامه دارد.تا اينكه طبقه اي به قدرت برسد ،كه منافع بشريت را بطور كلي تامين كندو نگهبان منافع بخشي ازجامعه نباشد. اين طبقه سركوبگر تازه نيست .چرا كه كسي بيرون از طبقه اش نيست تا بر او اعمال حاكميت كند.بنا بر اين سيرديالكتيك از حركت باز مي ماند.
ضرورت تاريخي:
ماركس تمام اين فرايند را ضروري و منطبق با قانونمندي و منطق خاصي در تاريخ تحليل مي كند.خروج انسان ازمرحله جامعه اشتراكي {كمون اوليه} به جامعه طبقاتي مبتني بر مالكيت خصوصي به همراه عوارض ازخود بيگانگي ،بهره كشي،ستم ،جنگ،و فاصله گرفتن از خصايل انساني ،يك ضرورت تاريخي بوده است.
از مالكيت خصوصي تا جامعه كمونيستي :
در دوره پديد آمدن مالكيت خصوصي نيروي توليدي بشربيش از پيش رشد مي كند .با رشد نيروي توليد،روابط توليد مراحل تاريخي راپشت سرميگذارد.ازنظامهاي آسيايي،برده داري و فئودالي عبور كرده و به مرحله سر مايه داري مي رسد.در اين مرحله رشد نيروهاي توليدي به حد اعلاي آن ميرسد . دراين جامعه از خود بيگانگي انسان به شديد ترين حد خود ميرسد.كه اين از خود بيگانگي نتيجه تقسيم ناعادلانه ابزار توليد است .انسان با دگرگون كردن نظام سر مايه داري به عنوان كاملترين نظام بشري اقدام مي كند.. كه اين دگرگوني يك دگرگوني انقلابي است.و نيروي حاصل اين دگرگوني {پرولتاريا}يا طبقه كارگر صنعتي است.اين مرحله يك مرحله مياني گذربين نظام سرمايه داري و جامعه كمونيستي است كه به اين مرحله مياني { سوسياليسم} اطلاق ميشود.بعد ازاين مرحله جامعه آرماني ماركس يعني جامعه كمونيستي بوجود خواهد آمد.
ضرورت و آزادي درانديشه ماركس:
ماركس ميگويد اين انسانها هستند كه تاريخ را مي سازند امانه بدون در نظرگرفتن شرايطي كه درآن بسر ميبرند. و نه هر طور كه دلشان بخواهد .ماركس آزادي را شناخت ضرورت و عمل در جهت آن تعريف ميكند.بايد شرايط بيروني كه يك حقيقت عيني است،كه بايد بشناسيم. بعد در جهت آن عمل كنيم .آنگاه آزاديم و ميتوانيم در دگرگون كردن شرايط ،درجهت دلخواه صاحب سهم باشيم.
زير بنا ورو بنا درانديشه ماركس:
ماركس درصورت بندي اقتصادي – اجتماعي ،جامعه را شامل يك زير بنا و يك رو بنا ميداند .زيربنا شامل ساختار اقتصادي جامعه {نيروهاي مادي توليدو روابط توليد} مي داند .وبراساس اين زيربنا رو بناي پديد مي آيد كه شامل{آگاهي اجتماعي. سياسي و حقوق} است .اين رو بنا با ساخت اقتصادي يازيربنا مطابقت دارد.يابه تعبيري خصلت روابط سياسي و حقوقي انسانها متكي برتوليد مادي جامعه است.
محمود محمدپور متولد اندیمشک