بسم الله الرحمن الرحيم

دكتر عابدي          تاريخ انديشه هاي سياسي غرب   الف             محمدپورزمستان88

 

فلسفه هراكليت

1- فلسفه هراكليت:0

در سراسر تاريخ، انديشه  سياسي هيچگاه از انديشه فلسفي جدا نبوده .چرا كه ظهور انديشه سياسي هر قوم ،به دنبال رهايي ذهن آنان از تصور{جامدوثابت} بودن جهان است. ورسيدن به اين نكته كه ماهيت جهان و هستي در گردش وجاري است.پايه اصلي تفكر هراكليت را تشكيل ميدهد. يعني تغير ودگرگوني.

 

2- يونانيان ازچه زماني درخط تفكر سياسي افتادند:

يونانيان زماني در خط تفكر سياسي افتادند ، كه به اصل دگرگوني وتغييريا {صيرورت }در كائنات پي بردند.

در يونان قديم دو موضوع فكري درخصوص حيات وجود داشته  1)- آيا جهان ثابت است.  2)- آيا جهان متغيير است.

ابتداي بحث {صيرورت} يا تغييردرذهن مردم يونان، برگرفته از نوشته هاي دو شاعر يوناني به نامهاي { هومر و هزيود} بوده است.

3- نخستين كساني كه اصل دگرگوني رادر جهان هستي ارائه كردند:

پندارهاي دو شاعر بزرگ يونان باستان به نام هومر و هزيود زمينه ساز اين اصل گرديد. هومر : عقيده دارد تاريخ اگرچه محصول اراده خدايان است. اما وضع قوانين كلي تاريخ با خدايان نيست. هومر علت تغييردر جهان و بازيچه بودن زندگي انسان را درتقدير نيروهاي پنهاني ميداند كه كسي از پايانش آگاهي ندارد. هزيود:  ضمن اعتقاد به تغيير جهان ، ميگويد روح و تن آدمي پيوسته رو به سوي تباهي دارد.

 

4- فيلسوفان قبل از هراكليت از جهان وهستي چگونه تصوري داشتند:

فيلسوفان قبل از هراكليت جهان را همانند يك ساختمان عظيم مي پنداشتند.،كه از مواد معين وثابت تشكيل شده است.كه تغيير و تحول در درون اين ساختمان است. لذا و ظيفه فلسفه را شناخت اين مواد ميدانستند.از اين رو به فلسفه{ طبيعت گرا} معروف شد . مثلا {طالس ملطي} آب را منشاء مواد ميدانست.ويا {وانكسيمندر}كه هوا را منشاء مواد ميدانست .

 

5- تصور هراكليت از جهان هستي:

نخستين فيلسوفي كه دريونان باستان، دگرگوني را اصل حاكم بر هستي ميدانست هراكليتبود. وي منكر هر گونه ثبات و قرار در جهان است و مفاهيمي مانند ساختمان ،خيمه را گزافه ميداند.هراكليت جهان را مجموعه اي از چيزها نمي داند .بلكه معتقد است جهان  محصول دگرگوني است.از اين رو هراكليت به فلسفه طبيعت معتقد است.

 

6- فلسفه هراكليت برچه چيزي تكيه ميكرد:

آتش را بنياد همه چيز ميداند.چرا كه آتش ناآرام ونمود دگرگوني است.پس اگر جهان را يك جهان متغير بدانيم ،براي عرصه سياست نمي توان ثبات قائل شد.

 

7- چرا هراكليت به ناپايداري امور عقيده داشت:

هراكليت عقيده داشت.كه مردم بايد از قوانين مانند حصار شهر خويش دفاع كنند .اما بعد از شكست اشراف ،دست از محافظه كاري و سنت پرستي كشيد ، و به ناپايداري امور اعتقاد پيدا كرد.


8- چرا هراكليت علاوه بر ناپايداري، در جهان نظمي قائل است:

هراكليت با همه تاكيد به روي دگرگوني، درگردش جهان ساماني مي بيند. ومي گويد هرفراگردي يا جرياني يا جرياني در جهان از جمله خود آتش {اندازه اي }دارد.كه همان {حكمت،قانون وعدل}است.و ميگويد همه امور به ضرورت سرنوشت پيش ميرود .مثلا خورشيد از اندازه مسيرش بيرون نمي رود.

 

9- نظر و عقيده هراكليت در باره عدل چيست :

هراكليت ميگويد سرنوشت تابع نظم است. پس نبايد از آن ترسيد. وبايد به آينده خوش بين بود.وي به ستايش جنگ وپيكار مي پردازد.چرا كه نهايت اين پيكار پيروزي عدل است.درآن زمان يونانيان ميان عدل طبيعي يا مكافات وعدل سياسي يا قانون فرق نمي گذاشتند.

10- دواصل مهم فلسفه هراكليت را نام ببريد:

هراكليت به منظور پاسخ به تناقض در فلسفه خود دو اصل مهم وپيوسته را عنوان ميكند.

1)- سازگاري يا وحدت اضداد. {اموريكه درعرف ضد يكديگرميباشند. مانند غم وشادي بيماري وتندرستي، درواقع امرازهم جدا نيستند. وهر وجودي نيازمند ووابسته وجودديگراست}.

2)- نسبيت اخلاقي.{ در نگاه مردم بعضي چيزها خوب وبعضي چيزها بد است .شكنجه بد است ،اما ممكن است ،پزشكي باشكنجه بيمارش، درد اورادرمان كند. و مزد هم بگيرد.

 

11- عقايد هراكليت چه تاثيري در يونانيان داشت:

از دو نطر در برانگيختن انديشه سياسي يونانيان موثربود.

1)- با انكارثبات امور جهان ،آنهارا متوجه نمود،كه تغييردرسازمانها ونهادهاي سياسي موجود. مخالف آئين كيهان نيست .

2)- الهام بخش افلاطون وارسطو در عقايدشان شد.افلاطون به فكر يافتن نظامي فارغ از دگرگوني يا مدينه فاضله افتاد.ارسطو به سوي پيدا نمودن منشاء جامعه سياسي و چگونگي سيرتحول آن رهنمون گرديد.

 

فلسفه افلاطون

1- زمينه هاي زندگي افلاطون:

1)- افلاطون متعلق به طبقه اشراف است.

2)- ظهور وسقوط بسيار سريع نظامهاي سياسي زمان افلاطون .

3)- اعدام سقراط توسط دمكرات ها و ناخشنودي او از اين عمل.

4)- فساد اكثر دولت هاي يونان.

 

2- نظر افلاطون در خصوص نظامهاي سياسي :

افلاطون اعتقاد داشت، كه كليه نظامهاي سياسي موجودفاسد بوده. بجزحكومت فيلسوف شاهي ،بنابراين افلاطون نمي تواند با دمكراسي كنارآيد.به دليل ظهور،سقوط و تغيرات سياسي فراوان ،افلاطون به نظم دادن در جهان مي پردازد. لذا پس از سفرهاي متعدد در سرزمينهاي مختلف ،به آتن بازگشته واقدام به تاسيس محلي به نام آكادمي جهت تربيت كشورداران ميكند .چرا كه اعتقاد دارد .جهت كشورداري بايد سياست مداراني فيلسوف تربيت كرد.ونهايتا افلاطون اعتقاد به حكومت مردم نداشت بلكه حكومت خواص را درنظر داشت.

 

 

 

 

3- ديدگاه كلي افلاطون در مورد حكومت :

1)- افلاطون از نظرهاي سياسي يونان نااميد بود.

2)- به حكومت تيمارشي (timarche )يا همان حكومت جامعه اسپارتها ارج مي نهد.

 

4- ويژگيهاي جامعه اسپارتي :

1)- آرامش و نظم در اين جامعه . 2)- عدم تملك ثروت ، تنها حق داشتن سكه هاي مسي رادارند .3)-دوري اسپارتها از زن.  

 4)- سازمان حكومت اسپارتي آميزه اي از پادشاهي مورثي ،انتخابات عمومي وشوراي ريش سفيدان است.

5)-سربازان و نظاميهاي خوبي بودند.                 6)-اشتراكي بودن دارايي ها.              7)- دولتي بودن آموزش.

 

5- ايرادت افلاطون به جامعه اسپارتها :

1)- كمتر به تفكر علاقه داشتند وعموما به كند ذهني شهرت داشتند.

2)- اسپارتها به زيردستان خصوصا در حق بردگان.

3)- اسپارتها موافق حاكميت خصوصي بودند.درحاليكه افلاطون آنراسرچشمه پليدي ميدانست.

 

6- نظر افلاطون در مورد حكومت اليگارشي :

به نظرو اعتقاد افلاطون ،حكومت اليگارشي را حكومتي است.كه در آن ثروت مايه قدرت و اعتبار سياسي. وبه دليل كمي ثروتمندان ،قدرت در اختيار گروه اندكي است.

 

7- انتقادات و ويژگيهاي حكومت اليگارشي :

1)- داشتن ثروت جهت رسيدن به مقامات عالي سياسي. {افلاطون وابستگي سياسي به ثروت را رد مي كند.}

2)- حكومت اليگارشي ستم توانگران به زير دستان است. {به نظر افلاطون دوستي و يگانگي افراد را از بين ميبرد.}

3)- افلاطون اعتقاد دارد.اگر سود جويي انگيزه قدرت سياسي باشد. نتيجه به ستم ختم خواهد شد.

 

8- نظر افلاطون در مورد حكومت دمكراسي:

1)- از دمكراتها به دليل اعدام سقراط حكيم نا خشنود است.

2)- در دمكراسي حق راي براي شهروندان بالغ واصيل دولت دانسته شده.

3)- شهروندان بركار حكومت اشراف كامل داشتند.

 

9- ايرادات افلاطون به حكومت دمكراسي :

1)- اعتقاد دارد كه حكومت دمكراسي ،سرنوشت جامعه را بازيچه هوس توده مردم مي كند.از نظر وي توده مردم به دليل نداشتن تجربه در زندگي اجتماعي وسياسي قادر نيستند درست انتخاب كنند.

2- توده مردم بر اساس،عواطف و تعصب هاي خود داوري مي كنند.كه باعث درست فكر نكردن بود.

3)- شايد بتوان با رهبري درست ،مردم را هشياركرد.اما رهبران همه پاك نيستند.ونمي توان به تصميم هاي آنها اعتماد كرد.

4)- رهبران براي دوام خود نيازمند حمايت مردم هستند.پس با ميل آنها كارمي كنند. نهايتا وظيفه رهبران راضي كردن مردم است .نه راهنمايي آنها .

5)- ايراد به اصل آزادي است .كه مجال دادن به نظريات گوناگون موجب تنش در جامعه ميشود.

 

 

 

 

10- نظرافلاطون پيرامون حكومت ستمگر يا توراني :

1)-پديده حكومت ستمگر را ناشي از ستيزه هاي حكومت دمكراسي ميداند.

2)- رهبران ستمگر به بهانه پايان هرج ومرج به قدرت مي رسند.

3)- نخستين صفت حكومت توراني شخصي بودن حكومت است.

4)- پادشاه حكومت ستمگر يا توراني صفات بزهكاران رادارد. پس از خرد بي بهره است.

 

11- ايرادات افلاطون در مورد انواع نظامهاي حكومتي :

اليگارشي : جامعه به دو بخش حاكم ومحكوم تبديل شده و مردم آن بي خردند.

دمكراسي : بر يگانگي مردم استوار نيست.چرا كه حرمت اخلاقي وسياسي يكديگر را نگه نداشته. دولت ضعيف است .بجاي رهبري مردم بدنبال هوسهاي آنها است.

توراني يا ستمگر : بدنبال غرايز بزهكارانه انسان است.

 

12- مطالب اساسي كتاب جمهوريت افلاطون :

الف)- بركليات ، سياست ،تربيت و فلسفه استواراست.وكمتر به جزئيات مي پردازد.

ب)- فضيلت فردي وسياسي يكي دانسته شده.

پ)- سياست واخلاق پيوسته و با هم مي باشند.  

ج)- مهمترين كاردرسياست تربيت فيلسوفان جهت فرمانروايي است.

 

13- مثل افلاطوني :

فلسفه سياسي افلاطون نتيجه آراء فلسفي اوست. ودر اين ميان نظريه {مثل} مهمترين نظريه وي ميباشد. افلاطون مانند هراكليت از ناپايداري وضع سياسي به دگرگوني زندگي اجتماعي رسيد.اما بر خلاف هراكليت تغيير را نه تنها ،سبب بهتر شدن وضع جامعه ندانست بلكه آنرا موجب بدتر شدن جامعه مي داند.

افلاطون معتقد است بايد نظامي جهت اداره زندگي اجتماعي بنياد كنيم.كه از هرگونه نقص و عيب بركنارباشد.تباهي در كار آن نبوده .واز دگرگوني مصون باشد.پس نتيجه به نظر افلاطون چاره رهايي از دردهاي اجتماعي در {ثبات مطلق} است.

 

14- نظريه مثل :

واژه{مثل} در لفظ جمع مثال و برابر واژه ايده ميباشد. ومنظور افلاطون از{مثل} يعني وجود نمونه عالي و ابدي چيزهاي است كه در جهان مادي وجود دارند.كه اين نمونه عالي وابدي داراي چهار خاصيت { كليت. وحدت . كمال.ثبوت}است.

مثلا انسانهاي مختلفي مثل {علي .رضا .مجيد و.........}در عالم مادي وجود دارند.و جزيي از انسانيت را تشكيل ميدهند{مثل}انسان مفهوم كلي انسانيت است نه{علي .رضا .مجيد و.........}كه حقيقت وگوهر انسانيت را تشكيل ميدهد. درحالي كه انسانها با خصايص و اخلاق گوناگون بسيارند. {مثل}انسان يكي است.بدون عيب ونقص در مرتبه عالي كمال وابدي و بدون تغييرخود. درماوراء طبيعت{مثل} هر چيز حقيقت آن چيز است و چون اين حقيقت كلي ايت با حواس ادارك نمي شود.در حالي كه خود افراد و چيزها با حواس قابل درك هستند.

                                                                                                             1- نمونه كامل بدون نقص بدون تغيير و ابدي انسان،سيب واسب

عالم  عيني و قابل ادارك انسان.سيب و اسب

Up Arrow: عالم  عيني و قابل ادارك انسان.سيب و اسب انسان. سيب. پرنده                                  مثل انسان .سيب وپرنده        2- مثل انسان.سيب .اسب با حواس قابل درك نيست

3-گوهر وحقيقت انسان .سيب واسب در عالم مثل قراردارد.

 

 

 

 

 

 

15- ويژگيهاي عالم مثل:

1)- مثل عالم اعيان : ثابت ، زوال ناپذير، بهترين و كلي ترين. موجود از هر نوع.

2)- بهترين دولت در عالم {مثل}است .كه با نسخه گرفتن از عالم مثل ميشود بهترين دولت را يافت.

 

16- چرا افلاطون عالم {مثل}را پيشنهاد مي دهد:

به انديشه هاي قبل ازافلاطون ،مانند {پارمنيد -  پروتا گوراس} كه در مقابل پرسش هستي چيست.برمي گردد.

پارمنيد: در مقابل اين پرسش مي گويد.ميان حقيقت هستي و ظاهر هستي تفاوت است حقيقت هستي در وراي اداراك ما است.اداراك ما متغيير و هستي حقيقت ثابت .هستي حقيقي را با عقل ميتوان ديد نه چشم ظاهر.لمس كردني هم نيست.

پروتا گوراس : با نظر پارمنيد مخالف است و ابراز مي كند كه تفاوت ميان حقيقت ظاهر و هستي وهمچنين تفاوت ميان عقل و ادراك وجود ندارد . هستي همان است كه حس مي كنيم. فلسفه افلاطون به انديشه وفلسفه پارمنيد نزديك است.  علاوه براين  اعتقاد به فاسد بودن جهان دارد.

 

17- فلسفه مثل افلاطون در يك نگاه كلي :

عالم مثل: عالم انواع صورتهاي ثابت يا صورتهاي نوعي است.

عالم مثل: جهان اسماء كلي است .مانند علي انسان است كه مفهوم انسان ميشود اسم كلي.

عالم مثل:  جايي است كه همه موجودات جهان، جزء عالم مثل هستند.

عالم مثل: به اين دليل بوجود آمده كه جهان ثابت بماند.

عالم مثل: به اين دليل بوجود آمده .كه به افكار انسان آرامش ببخشد.

عالم مثل: دست نيافتني است.

عالم مثل: نسخه افلاطون جهت نظم كشورس است.

 

18- تاثير مثل بر فلسفه سياسي افلاطون :

1)- بر اين اساس دولتها مانند ديگر پديدهاي متغييرند. اما {مثل} نمونه كامل ومطلوب است كه با كوشش ميتوان به آن رسيد.

2)- عالم مثل عامل جدايي فيلسوفان ومردم عادي است. چرا كه فيلسوف كسي است كه {مثل}بداند وبر حقايق ابدي آگاه باشد . اما مردم عادي به اين امر توانا نيستند.

3)- غير عملي بودن يك آرمان سياسي دليلي بر نادرستي آن نيست.

 

19-آيا ريشه هاي نظريه مثل مذهبي است :

در اين خصوص دو نظريه وجود دارد. 1)- موسي پيامبر (ع) قبل از افلاطون متولد شده  2)- افلاطون پيشتر متولد شده

اگر افلاطون بعد از موسي (ع) تولد يافته باشد. انديشه {مثل} ريشه مذهبي دارد.

 

20- نظر افلاطون در مورد نظامها ودولتها :

افلاطون از همه اشكال حكومت ها ناراضي است .وآشكارا با آنها به دشمني مي پردازد.ويا منتقد آن است. در مجموع بخشهاي از انديشه افلاطون ريشه در واقعيات زندگي اودارد. ويا به علت انديشه محض اوست. نتيجه نظام فيلسوف شاهي را ارائه مي نمايد.

 

21- ويژ گيهاي فلسفه مثل افلاطون :

الف)- همه چيز در عالم مثل درحالت كمال خويش است.

ب)- عالم مثل ،عالم صورت است .نه عالم ماده.

پ)- قيد كمال و صورت ،قيود فساد ناپذير هستند.

ج)- عالم مثل ،عالمي براي يكدست بودن جهان ماده است ، تا ابد.

خ)- عالم مثل براي جلوگيري ازتغيير در جهان است.

ف)- مثل جمع مثال است .وبهترين جامعه آن است كه به مثال نزديك باشد.

 

22- حكومت وجامعه آرماني از نظرافلاطون :

حكومت وجامعه آرماني افلاطون ،حكومتي است كه شكل فيلسوف شاهي اداره شود. كه به جامعه آرماني خود {اتوپيا} يا مدينه فاضله اطلاق مي كند.

 

 23- فيلسوف از نگاه افلاطون :

الف)- فيلسوف كسي است كه فلسفه ميداند. و {مثل}يعني حقيقت كلي را بشناسد.

ب)- يا بايد فيلسوفان به حكومت برسد.ويا پادشاهان فيلسوف شوند.

پ)-چون اساس جامعه در فساد وجهل است .پس فيلسوفان به قدرت نمي رسند.

 

24- انتقادات وارده به نظريه افلاطون:

1)-افلاطون تغيير را نشانه تباهي و ثبات را نشانه رستگاري ميداند.پس درجامعه اوتغيير وجودندارد .كه نهايتا موجب جمود فكري وارتجاع سازماني است.

2)-جامعه كمال افلاطون از طبقات ثابت وبدون كاست {cast}پديد مي آيد.كه در اين جامعه هيچكس از طبقه خود به طبقه ديگر راه پيدا نمي كند. وطبقه حاكم از توده مردم جدااست.

3)-مردم از آزادي بحث، انتقاد ومناقشه سياسي برخوردار نبوده. بلكه همه موظفند ،آنچه را مي شنوند عمل كنند.

4)-عقايد افلاطون بر اصالت جمع{collective}در مقابل اصالت فرد است.

5)-درعقايد افلاطون نوعي نژاد پرستي قراردارد. دراين جامعه افراد بر اساس{زر-سيم- مس}طبقه بندي سه گانه شده اند. 

6)-براي پايداري مدينه فاضله افلاطون ،بايد نژاد وطبقه حاكم را پاك نگه داشت وازآميختن آنها باديگر طبقات جلوگيري كرد.

 

25- نظر افلاطون پيرامون عدل :

دريونان قديم{ عدل} را براي صفت دادرس بيطرف عادل و هم براي موضوعاتي مانند خويشتن داري وپاكدامني بكار ميبردنند.كه سه نظريه دراين مورد وجود داشت.

1)- عدل يعني اداي دين، و حق را به حق دار رساندن است.   2)- عدل مانند همه مفاهيم مطلق اخلاقي درحقيقت وجود نداردبلكه طبقه حاكم هرآنچه راكه نفعش باشد به صورت قانون درمي آورد. 3)- عدل محصول نوعي توافق وتباني اجتماعي است وافراد به دليل سود شخصي آنرا رعايت مي كنند. افلاطون با رد اين سه نظريه مي گويد عدل همانند مفاهيم {خوبي ،زيبايي ،دليري}زماني درست است كه در باره آن نه به لحاظ فردي بلكه از ديدگاه اجتماعي وكلي به آن بنگريم ودو تعريف از باب عدل ارائه مي كند.

 

25- دوتعريف عدل از طرف افلاطون :

1)- سرشت انسان داراي سه قوه است.( تعقل . شهوت . انگيزه دفع ضررو برتري جويي ). وعدل صفتي است كه ميان اسن سه قوه تعادل برقرار كند.

2)- عدل يعني اينكه سه طبقه {فرمانروايان .  سپاهيان. توده مردم} متناسب با طبقه خود ،فقط سه فضيلت {حكمت . شجاعت . عفت } ارجمند نزد يونانيان مشغول بكار بوده. پس عدل يعني دلبستگي هركس به كارخويش.

 

26- تربيت در نظر افلاطون :

به نظر افلاطون انسان جوياي كمال، بايد به حكومت قانون در جامعه رضا دهد.همين قوانين هستند كه علاوه بر ممكن كردن زندگي اجتماعي باعث رفتار نيك انسانها ميشوند. پس فرمانروايان دو وظيفه دارند اول حفظ سازمان اجتماعي .دوم فراهم كردن موجبات كمال انسان . اين دو وظيفه از يك جدا نبوده، بلكه دوروي يك سكه اند.نتيجه اينكه فرمان راندن به معناي درست خود همان تربيت كردن است. وتربيت كردن ،پروراندن فضايلي است كه طبيعت در انسان قرارداده.

 

27- افزايش نيازهاي آدمي از نظر افلاطون:

افلاطون افزايش بيش از اندازه نيازهاي آدمي افتي براي جامعه سياسي مي داند. اما انكار نمي كند كه ظهور هنرها و صنايع بشري وجز آن معلول كوشش براي رفع اين نيازهاي تجملي است كه پيامد اين آفت تجملي جنگ است.

 

28- جنگ از نظر افلاطون:

به عقيده افلاطون وقوع جنگ ناشي از زوال اقتصاد ساده و سالم جوامع ابتدايي است. وناگزيري انسانها از توسل به زور، جهت برآوردن نيازهاي خويش. كشوري كه به جنگ اقدام مي كند نشانه، ازسازمان بيمار،حكومت خود دارد .وقوع جنگ باعث كم شدن فضيلت سازمان طبقاتي جامعه ميگردد.

 

29)- سير تكامل جوامع بشري از نظر افلاطون:

افلاطون در سير تكاملي جوامع دومرحله را نام ميبرد الف)- مرحله ابتدايي   ب)- مرحله فاسد

مرحله فاسد، مايه فزوني نيازها وسرآغازپيدايش تجمل وجنگ است .و حد مطلوب را همت دررفع معايب مرحله فاسد مي داند.

 

30- جامع مطلوب از نظر افلاطون :

جامعه مد نظر افلاطون به سه بخش تقسيم ميشود 1)- فروانروايان  2)-ياوران   3)- توده مردم

فرمانروايان: تصميمات مربوط به كشورداري، با برتري فضيلت فطري سروري يا همان زر. اشتراك در زندگي خانوادگي ودارايي .

ياوران : سپاهيان متخصص درامورجنگي. جهت دفاع از كشور. كه برحسب ضرورت بايد كار كشورداري را به عهده بگيرند.

توده مردم: كه بايد تابع،مطيع وفرمان بردار باشند .

 

31-صفات سياست مدار از نگاه افلاطون :

مهمترين صفات سياست مدارحكمت و معرفت است .كسي كه معرفت داشته باشد به خطا نمي رود.وگناه نمي كند.سياستمدار بايد فيلسوف باشد دزر اين صورت جامعه تحت فرمان او نيازي به قوانين مدون ندارد. وهمچنين سياست مدار نبايد رابطه خود را با مردم قطع كندود ر اين خصوص مخالف عقيده {فيثاغوريان و گزنفون }است.