X
تبلیغات
گروه علوم سیاسی دانشگاه آزاد واحداندیمشک - انديشه هاي سياسي قرن بيست
گروه علوم سیاسی دانشگاه آزاد واحداندیمشک
مقالات علوم سیاسی

 
تاريخ : سه شنبه بیست و یکم دی 1389

بسم الله الرحمن الرحيم

تاريخ انديشه هاي سياسي (قرن بيستم)

تدوين محمود محمدپور زمستان 89

فصل اول كتاب تاريخ انديشه سياسي درغرب ( قرن بيستم ) نوشته دكتر كمال پولادي

 

گرايشهاي  مختلف درمكتب ماركسيم:

1) گرايش ماركسيسم كلاسيك: بر اساس استعاره {زيربنا وروبنا}به عنوان جوهردرك تاريخ ، با چهار خصوصيت.{اصالت ماده- اصالت اقتصاد- اصالت موجبيت- اصالت ساخت}كه بصورت {ماده گرايي- اقتصاد گرايي- جبرگرايي- ساختارگرايي}- هم بيان ميشوند ، قرار دارند. اين رويكرد از نظريه ماركس با تكيه بر  {اقتصاد. ساختار . موجبيت}و همچنين {تحول درروابط توليد}،قوام مي يابند. در اين تفكراعتقاد براين است،كه اقتصاد زير بنا واساس جامعه مي با شد.كه ساير امور جامعه و اجتماع ،امور رو بنايي نشات گرفته اززيربنا ميباشند.اين گرايش خودبه دو شاخه{سوسيال دموكراسي درنظريه هاي كائوتسكي}و{لنينيسم درنظريه لنين}تقسيم ميشوند.

 

2) گرايش ماركسيم ارتدكسي: بسياري از ماركسيست ها،خصوصا ماركسيست هاي روسي در اوايل قرن بيستم

 به مهمترين قيدكه{زير بنادرآخرين مرحله تحليل ،روبنارا تعيين ميكند}توجه نكرده،و به سمت عاميانه كردن ماترياليسم تاريخي ماركس پيش رفته ،تا جايي كه يگانه علت تحول تاريخ را اقتصاد دانسته ،به اين برداشت از نظريه ماركس{ماركسيم ارتدكس} گفته مي شود.

 3) گرايش ماركسيم اومانيستي: دراين رويكردازماركسيسم،با تكيه بر مفهوم ديالكتيك روابط {اقتصادي.سياسي.حقوقي} به صورت يك مجموعه سازنده اجتماعي توليد،دانسته شده.در اين نوع نگرش مسئله اين نيست كه كدام يك ازروابط،{اقتصادي،سياسي،حقوقي}نسبت به يكديگراولا بوده . وعلت پديدآمدن ديگري است. همانقدر كه سياسيت و حقوق برپايه اقتصاد بنا شده اند.كه اقتصاد بر پايه سياست و حقوق. اين طرزتفكراز{لوكاچ ،گرامشي تا اصحاب مكتب فرانكفورت}ادامه دارد.اين جريان فكري به سه شاخه{ماركسيسم فلسفي ،نظريه هاي لوكاچ}؛{مكتب فرانكفورت، نظريات آدرنو و ماركوزه}؛{نظريه انتقادي هابرماس}تقسيم ميگردد.

 4) گرايش ماركسيسم ساختارگرا: اين جريان فكري كوشيد تا با توسل به استعاره {انداموارگي يا ارگانيك}مشكل وچالشي را كه استعاره {زير بنا روبنا}درتفكر ماركسيسم ايجادكرده بود، حل نمايد. و فرمول بندي تازه اي براساس تعامل و پيوند دروني سه ساخت{اقتصادي. سياسي. ايدئولوژيكي}درروابط اجتماعي ارائه كنند.اين گرايش به دو حالت{نظريه هاي ساختارگرايي سخت آلتوسر}و{نظريه هاي ساختارگرايي نرم پولانزانس}قابل تفكيك است.

  فصل سوم كتاب تاريخ انديشه هاي سياسي در غرب ( قرن بيستم) نوشته دكتر كمال پولادي

 گرايشهاي جديد ماركسيسم :

1)ماركسيسم فلسفي: لوكاچ مجارستاني با پيوند{ماركسيسم و وجوهي از هگليسم}انديشه جديدي رابوجود آورد.هسته مركزي انديشه لوكاچ در مفاهيمي مانند{ازخود بيگانگي .كليت اجتماعي. شيئي گونگي}قراردارد.كه ضمن تفاوت با گرايش {اقتصاد گرايانه،كائوتسكي- عمل گرايانه لنين و استالين} تلاش تازه اي بود. به منظور بازسازي فلسفه ماركس ، با تاكيد به برخي ازريشه هاي هگلي.

 مفهوم ازخود بيكانگي درماركسيسم فلسفي:

درانديشه ماركس،ازخود بيكانگي فرايندي است.كه طي آن محصول كار{عيني و ذهني}انسان ازوي جداكشته ، و بصورت{كالا. ابزارسركوب. توهمات ماوراطبيعه}دررويارويي با او قرارميگيرند. منشاء بسياري از ناهنجاريها ازديربازتاكنون همين امربوده است. درنظرماركس زندگي گروهي ، اشتراكي و عشيره اي ، با پيدايش {مالكيت خصوصي}ازبين رفته، و نهايتا زمينه و شرايط ازخود بيگانگي بوجود مي آيد.

كه در سرتاسر تاريخ انسان به آن مبتلا بوده است. بشر با طي مراحل گوناگون تكامل، درقالب سوسياليسم به مرحله اي ميرسد،كه مالكيت خصوصي را نفي كرده، و سرانجام به خويشتن خود{پرولتاريا}برميگردد.و{ازخود بيگانگي}بهايي است.كه بشربراي رسيدن به اين مرحله{حاكميت پرولتاريا}بايدپرداخت ميكرد.درانديشه هگل{ازخود بيكانگي}مفهومي عام، با نگاهي به سرتاسرتاريخ بشري بكارگرفته شده.{لوكاچ} با نقد جامعه سرمايه داري،ازآن به عنوان مظهر{ازخودبيگانگي}يا {شئيي شدگي}ياد ميكند.

 

مفعوم تغييركليت اجتماعي درماركسيسم فلسفي :

ازاين منظر، جامعه را بايد به عنوان يك{كليت} متشكل از{عين و ذهن}مورد بررسي ومشاهده قرارداد. جامعه بعنوان يك كل درنظرگرفته ميشود.نه بصورت يك سلسه اجزاءكه صرفا بازتاب مسائل اقتصادي هستند. لذا تغييرجامعه به عنوان يك كل ميسر است. درغير اينصورت{ نهادها ، فرايندها ، واقعيت هاي اجتماعي}بمثابه عينيت يافته از ذهن (روح) ، ازخود بيگانه ميگردند.

 درحقيت زماني كه عين {واقعيات بيروني}و ذهن {معرفت ما از واقعيات بيروني}با يكديگر به درستي جمع شوند. به مرحله آگاهي حقيقي وپشت سرگذاشتن خود بيگانگي خواهد شد. باتغييرروابط اقتصادي يادگرگوني سياسي ؛ طبقه{پرولتاريا}بعنوان تنها طبقه، داراي قابليت و موقعيت تاريخي قادر به دگرگوني جامعه خواهد بود. اين قابليت ناشي ازآگاهي{ پرولتاريا}به كليت {عين و ذهن}است.

 مفهوم شيئي گونگي درماركسيسم فلسفي:

پديده ها و واقعيات موجود جامعه محصول كار{عين وذهن}بوده .كه تاريخي گذرا دارند. دراينصورت مناسبات جامعه مانند{وجود طبقات ، مالكيت خصوصي ، روابط سرمايه داري}محصول ضرورت تاريخ ميباشند. و لذا روزي تغيير، يا بپايان ميرسند. حال اگرما اين{پديده ها و واقعيات}را امري طبيعي ،ابدي ثابت و ماوراء تاريخي بحساب آوريم. اجزاء مختلف جامعه مانند{ حكومت ، اقتصاد، نظام خانواده، مالكيت ،فرهنگ} نه بعنوان مجموعه مناسبات اجتماعي قابل تغيير، بلكه بعنوان {ساختهايي} ازلي ، ابدي و ثابت خواهند بود. به چنين وضعيتي{شيئي گونگي}گفته ميشود.

دراين صورت طبقه حاكم مناسبات اجتماعي را كه با منافع او انطباق دارد. به عنوان يك حقيقت ازلي و ابدي معرفي مي كند. در اين حالت جامعه سرمايه داري به شديد ترين وجهي طبقه {پرولتاريا}را اسير نموده.

از نظر لوكاچ {پرولتاريا}با بدست آوردن آگاهي، بر شعور دروغين{آگاهي كاذب}طبقه حاكم بشورد.  جامعه را با تمام اجزايش تغييردهد.از نظرماركس طبقه كارگر به علت وضعيت طبقاتي و تاريخي درجريان كار عيني وذهني{پراكسيس} به آگاهي و شعورواقعي دست خواهد يافت.كارگران{پرولتاريا}ازحصول اين چنين شعوري ناتوانند،پس وظيفه روشنفكران هدايت آنها بسمت كسب آگاهي خواهد بود.

 2) ماركسيسم انتقادي :

اين جريان فكري دردهه{1920تا1930} بعنوان يك جريان انتقادي غربي، شناخته ميشود. اين مكتب فكري سعي داشت. ضمن كشف ساختارهاي زيرين جامعه، با بهره گيري ازمباني نظري ماركسيسم ؛ علت نارسايي هاي جامعه سرمايه داري معاصرو همچنين راه برون رفت ازآن را نشان دهد.آماج اصلي حمله نظريه انتقادي{آگاهي كاذب درجامعه سرمايه داري معاصر}است. ماركسيست هاي مرتبط با اين نظريه،اساس فكري خودرا از{ماركس}گرفته و با تلفيق وجوهي از انديشه هاي{هگل،كانت،وبر،فرويد،هرسول} سعي بر بازسازي انديشه ماركس دارند. نماينده بزرگ اين نظريه {يورگن هابرماس} است.  

 *مكتب تحصل گرايي يا پوزيتيسم :

مكتب تحصل گرايي يا پوزيتيسم؛ از لحاظ فلسفي اعتقاددارد.كه{ذهن و عين} مستقل از يكديگر بوده، و از نظرمعرفت شناسي قايل براين است. كه بنياد دانش برتجربه استوار است.در جامعه شناسي بر اين انديشه تكيه دارد.كه دانش اجتماعي را همانند علوم طبيعي ميتوان كاملا علمي، و به قوانين عام مجهز نمود.در مجموع تحصل گرايي چهارتوصيف دارد.الف) ما ميتوانيم به نمودآن چيزهاي كه مي بينيم برسيم ، نه به ماهيت آنها .

ب)امور ماوراء طبيعه درزمره دانش علمي قرار ندارند. پ)داوريها ي ارزشي وجه علمي ندارند.

ج) درعلوم اجتماعي و علوم طبيعي روش واحد مطالعاتي وجود دارد.

 3) مكتب فرانكفورت :

مكتب فرانكفورت توسط گروهي ازماركسيست هاي مرتبط با دانشگاه فرانكفورت تاسيس شد.كه{هورك هايمر}ازبنيانگذاران اصلي اين مكتب شناخته مي شود. اين انديشه فكري اعتقاد دارد،كه{تحصل گرايي}مانع اصلي شناخت و نفي واقعيات جامعه سرمايه داري است. نقد هورك هايمر به تحصل گرايي آن است .كه اين نگرش انسان را دررديف {وقايع و اشياء طبيعي}قرارداده. لذا تمايز بنيادين، بين پديده هاي انساني و پديده هاي طبيعي را ناديده ميگيرد.

 *پراكسيس و  نقد اقتصاد گرايي:

هورك هايمر اعتقاد دارد.كه شناخت واقعيات اجتماعي تنها از طريق{ديالكتيك}با توجه به {كليت اجتماعي}امكان پذير است.وي با تكيه بر چنين روشي به افشاي جنبه هاي غير عقلاني نظام سرمايه داري ،وراه هاي، رهايي ازآن مي پردازد. هورك هايمربا تمركز بر پراكسيس {تركيب كار عين وذهن}و همچنين برداشت اقتصادگرايانه ازماركسيسم ،عامل اصلي نظام اجتماعي را{ساخت توليدي و تكنولوژيكي}ميداند.يعني ساخت اقتصادي را؛  تعين كننده{روابط توليد ، شرايط كار، نهادهاي اجتماعي} مورد ملاحظه قرارميدهد. هايمركليت اجتماعي و روابط ديالكتيكي بين اجزا ؛ بعنوان عوامل زير بنا و روبنا، درنظرميگيرد.

 

محورهاي اصلي انديشه هابر ماس :

1) انديشه{هابرمارس} براساس نقد پوزيتيوسم{تحصل گرايي}استواراست.

2)هابرمارس روش درست مطالعه را شيوه {ديالكتيكي} ميداند.

3) تنها راه شناخت، تجربه نيست ،بلكه مفاهيمي كه قبل ازتجربه شدن، توسط ذهن شناسايي شده ايجاد شناخت ميكنند.و فرايند شناخت ذهن، درتعامل با اجتماع شكل ميگيرد.

4) شناخت باعلاقه انسان ارتباط دارد.وعلاقه سه گونه است{علاقه تكنيكي، علاقه تفاهمي،علاقه رهايي}.

5) كارعبارت است ؛ ازرابطه انسان با طبيعت جهت توليد، و همچنين تعامل رابطه انسانها با يكديگر.

6) سنجش پيشرفت جامعه بشري براساس{كار يا كنش ابزاري}و{تعامل يا كنش ارتباطي}قراردارد.

7)در جامعه سرمايه داري {عقلانيت ابزاري وعقلانيت ارتباطي}درتضاد هم قراردارند. اين تضاد بصورت بحران مشروعيت ظاهرخواهد شد.حل اين تضاددرگرو تغيير نظام سرمايه داري و استقرار نظام جديد است.تا بتواند{عقلانيت ارتباطي را از سلطه عقلانيت ابزاري}برهاند.

 

كنش ارتباطي درانديشه هابرماس:

رابطه انسانها؛ متفاوت ازرابطه انسان با طبيعت است. انسانها بعنوان موجودات اجتماي نياز به تعامل و درك يكديگردارند.واين تعامل ودرك ازطريق زبان بعنوان عامل ارتباطي ميسراست.لذابه تعامل انساني بر پايه زبان {كنش ارتباطي}گفته ميشود.كنش ارتباطي به تعامل بين دويا چندكنشگركه ميتوانداز زبان بهره گيرند مربوط ميشود.

 دراين حوزه كنشگران مي كوشند، جهت عمل وكارمشترك به تفاهم و سرانجام برسند.كه زبان دراين حالت نقش محوري دارد. شناختي كه ازاين راه حاصل ميشودداراي دو سطح است .الف)آنچه كه انسانها درفرايند جامعه پذيري كسب ميكنند . تصويري است . از جهان اجتماعي درقالب زبان. ب) تاويل و تفسيركليه رشته هاي علوم انساني.

 كنش ابزاري درانديشه هابرماس

دوسطح معرفت و شناخت ازنظر{هاور ماس}تمام علايق انسان را دربرنمي گيرد. چراكه درمقابل پرسشهايي مانند{مشروعيت قدرت اجتماعي}و مسائل ناشي ازآن ساكت است. وجه سومي از شناخت مربوط به حوزه نقد است.كه بشرازطريق{نقد قدرت} به رهايي خواهد رسيد. براساس همين معنا ، يعني{نوع علايق و حوزه عمل}  هاورماس{كنـــش}را به دو دسته تقسيم كرده است.{كنش ابزاري ..كنش ارتباطي}كنش ابراري:كنشي است.براي رسيدن به هدف دراين نوع ازكنش يك طرف{كنشگر}، و طرف ديگر{هدف} قراردارد. اين نوع از

كنش مربوط به رابطه انسان است با طبيعت .

عقلانيت ارتباطي در انديشه هابرماس :

كنش ارتباطي منطق ومسيري دارد،كه ازعقلانيت خاصي پيروي ميكند.هابر ماس به منظوررهايي{ماترياليسم تاريخي}از تعابير{تقليل گرا} كه به برداشتهاي {اقتصاد گرايانه و جبر گرايانه} منجر ميشود.بصورت بندي تازه اي از ماركسيسم براساس نظريه عقلانيت دست ميزند.وي استدلال ميكند .كه كاردرحوزه كنش ابزاري براي تغيرطبيعت درراستاي اهداف توليد، موضوعي صرفا اقتصادي نيست. بلكه مقوله اي ،معرفت شناختي است.

چرا كه تكامل اجتماعي مساوي است. با پيشرفت درمسير فراگيري و آفرينش فرهنگي با خاصيت رهايي بخش است.   { تكامل اجتماعي = پيشرفت در مسير فراگيري + آفرينش فرهنگي (همراه با خاصيت رهايي بخشي)}

 عقلاني شدن درانديشه هابرماس :

هابرماس عقلانيت راداراي دو وجه مي داند.الف) وجه منفي كه عبارت است از پيشرفت{عقلانيت ابزاري}بشكل سلطه{بوروكراسي ،تكنولوژي، سرمايه داري معاصر}.  ب)افسون زدايي از جهان وقدرت با پيشرفت علم مدرن .از منظر هاورماس عقلانيت ارتباطي يكي از مهمترين وجه عقلانيت است. چرا كه به وفاق اجتماعي منتهي مي شود.

 عقلاني شدن در انديشه ماكس وبر:

درفرهنگ و انديشه غرب مفهوم عقلاني شدن با نام{ماكس وبر} جامعه شناس معروف آلماني قرن بست پيوند دارد. وبرتاريخ معاصرغرب و محرك مدرنيته را به عامل {عقلاني شدن} تحليل نموده. درنظريه وبـــر سير عقلاني شدن، سرانجام به حاكميت {بوروكراسي وتكنولوژي}يا به عبارتي عقل ابزاري منجر خواهد شد.نتيجتا وبرو همچنين مكتب فرانكفورت عقلاني شدن را با معناي منفي آن بكار ميبرند.معناي كه مترادف است با شيئي شدگي و ازدست رفتن آزادي .

 فصل پنجم كتاب تاريخ انديشه هاي سياسي در غرب ( قرن بيستم) نوشته دكتر كمال پولادي

 مباني نظري ليبراليسم :

مباني هستي شناسي ليبراليسم را اصالت فرد و فردگرايي تشكيل مي دهد.وبر اساس اين نگرش به ايجاد ارزشهاي همانند{آزادي فردي،تساهل ،حقوق فردي }دست ميزند.وهمچنين براي تضمين اين ارزشها {حاكميت قانون ،محدوديت حكومت،تفكيك قوا،آزادي احزاب ومطبوعات}پشتوانه آن قرار ميدهد.

بنابراين معنا، فرد مقدم برجامعه ،بنيادي ترو واقعي ترازجامعه قراردارد.از لحاظ اخلاقي فردارزشي والاتراز هر جمع،گروه يا جامعه دارد.ازديگر ارزشهاي ليبراليسم رويكرد علمي،انتقاد پذيري، مدارا،تحقيق، پيشرفت از طريق آزمون و خطا است. ودر حوزه اخلاق ،رويكرد جستجوگرانه مد نظراست..

 ليبراليسم و تحصل گرايي:

ليبراليسم با تحصل گرايي بعنوان يكي ديگراز جريانهاي فكري در عصر مدرن پيوند دارد. ليبراليسم همسو   بتحصل گرايي،اعتقاددارد.فرددرداوري اخلاق بايد به همان شيوه عمل كند،كه يك محقق علمي عمل مي كند.

با پيوند زدن داوري اخلاقي به جستجوي علمي ،درحقيقت فرد دررسيدن به احكام اخلاقي الزامي ندارد. كه از نهادهاي خاص ديني يا دنيوي بعنوان مرجع تبعيت كند.بلكه خود بايد به جستجوي آن بپردازد.

 عقل و اميال از منظرليبراليسم:

ليبرالهاي كلاسيك فعل انسان را ناشي ازخواهشهاي ذاتي او مي دانستند،به عقيده آنها تمنيات به صورت انرژي طبيعي ازدرون فردمي جوشد. فرد براي ارضاي اين خواهش ها ازعقل بهره ميگيرد.عقل مهمترين استعدادي است كه فرد براي استقلال وجودي خود از آن برخوردار است. نسل اول ليبرالهاي  ،عقل را تواناي محاسبه دانسته. اما درعصرروشنگري مانند{كانت} عقل را نتنها توانايي محاسبه ،بلكه چراغي براي هدايت خواهشها ميدانند. ازمنظر ليبرال عقل بطور كامل قابل اعتماد است.از نظر{هابز}ميل صانت ذات {تمنيات} با كمك گرفتن از {عقل} به تاسيس دولت يا جامعه سياسي انجاميد.{هابز،هيوم،بنتام}براي تمنيات استقلال قائل بودند.كه {اخلاقسلت و سياست }بايد با اميال هماهنگ شود. لذا اين اصل به ساختار اقتصاد تسري داده شد.وازاين طريق به ارجحيت اقتصاد بازار ميرسند.

 رويكرد فلسفي ليبراليسم:

در مكتب ليبراليسم سه رويكرد متمايز وجود دارد. 1) رويكرد حقوقي طبيعي ،{هابز و لاك}ازنامدارترين انديشمندان اين حوزه اند.و به سنت قرارداد اجتماعي گرائيد.2) رويكرد نفع و مصلحت شخصي،{بنتام وميل}از شاخص ترين نظريه پردازان اين مكتب بوده. كه مكتب مصلحت گرايي را رشد دادند.

 3) رويكرد عقلي و اخلاقي{كانت} از متفكران برجسته اين حوزه ميباشد.كه به دولت عقلاني منتهي شد.

 آرمانهاي و ارزشهاي ليبراليسم:

هسته اصلي اين رويكرد {اصالت فرد يا فردگرايي}است.كه براساس اين هسته يك سلسله ارزشها و آرمانها شكل ميگيرد.كه مهمترين اينها عبارتند از{آزادي؛ مدارا يا تساهل؛ حريم خصوصي وكرامت انسان؛ مالكيت خصوصي ؛ جستجوي سعادت}.  آزادي بردوگونه است.   الف)آزادي منفي يا (سلبي) يعني وجود شرايطي كه شخص درآن مجبور ، مقيد و تحت فشار نباشد.{نبود موانع بيروني درتحقق اراده}.  ب) آزادي مثبت يا (ايجابي)  يعني اينكه دولت با مداخله و اقدامات مثبت ؛ شرايط برخورداري افراد جامعه را ازآزادي فراهم كند، بمعني آزادي در تحقق اراده انسانها و تلاش دركسب لذت كامل،كه كار ويژه دولت است. بارزترين و شاخصترين ارزشهاي ليبراليسم  بعنوان عاليترين هدف آزادي است .

 مهمترين دلايل آزادي فردي در مكتب ليبراليسم:

1) بين آزادي ، ابتكارو خلاقيت رابطه مستقيم وجود دارد. 2)بحث آزاد در بين ديدگاهاي مختلف موجب هويدا شدن حقيقت خواهد شد.  3)زندگي هر فرد به خودش تعلق دارد.همه از حق زيستن،انديشيدن و داشتن عقيده خاص خود برخوردارند.

 مدارا ،تساهل و تكثردرمكتب ليبراليسم :

اصولا معرفت انساني محدود است و هيچكس نمي تواند ادعا كند .كه در مذهب و اخلاق به دانش يقين رسيده است. واعلام كندكه حقيقت نزد اوست. لذا مدارا آموزه اي ارزشي است جهت گسترش {آزادي }و تكامل آن پس نبايد در انجام اعمالي به حق برابر ديگران خدشه واردكرد. اما تكثر تاكيدي است برگوناگوني افراد و گروه هاكه درجامعه با منافع خاص خود، وجود داشته.درزمان برخوردمنافع بايد ميان آنها سازش برقرار شود.

 نهادهاي و روشهاي تضمين آزادي در ليبراليسم :

{حاكميت و حكومت محدود به قانون تفكيك قوا مالكيت}براي تضمين آزادي نياز به حكومت و نهادهاي است .كه درآن{آزادي ،امنيت اصل مدارا ،حريم خصوصي}تضمين و محافظت شوند. لذا اصل حاكميت محدود به قانون ،انتخابي و پاسخگو بودن رهبران سياسي،تفكيك .استقلال قوا، ودرنهايت تضمين حقوق شهروندان  درقانون اساسي از مهمترين وجوه است.{نقد ، تضادو تناقض دروني ، ليبراليسم:}

 فصل هفتم كتاب تاريخ انديشه هاي سياسي در غرب ( قرن بيستم) نوشته دكتر كمال پولادي

 ليبرال دموكراسي :

ليبرال دموكراسي دربخش هاي از مباني نظري خود، با سنت بزرگ ليبراليسم پيوند همه جانبه دارد.ليبراليسم پديده اي است. كه با پيدايش نظام اقتصادي واجتماعي، يعني سرمايه داري ؛رشد طبقات متوسط؛تحول در اعتقادات ديني ، اخلاقي و سياسي مردم در عصر جديد مرتبط است.

 

ليبرال دموكراسي؛ مبتني بردو سنت{ ليبرال و دموكراسي}ازقرن 17 با آميزش آرام،آرام دولتهاي ليبرال باوجوهي از دموكراسي بوجود آمده. اين آميزش درمهمترين وجه خود شامل دو اصل ،آزادي شامل ؛آزادي احزاب،انجمن ،عقيده و فرد، متعلق به سنت ليبراليسم.و اصل برابري شامل برابري دراستفاده ازامكانات،قابليتها وظرفيتهاي انساني متعلق به سنت دموكراسي. است.

 پايه هاي فلسفي ليبرال دموكراسي:

مباني نظري ليبرال دموكراسي، براساس ، اصالت فايده در انديشه{بنتام ، ميل}، ؛ قرارداداجتماعي{ لاك}و رهيافت{جان رالز}دراصلاح نظريه قرارداد اجتماعي قراردارد.از نظر قدرت دولتي ليبراليسم بر محدود بودن قدرت دولت و دموكراسي برتقسيم قدرت دولت تاكيد دارد.درموضوع اقتصادي به اصل برابري آزادي تا جايي كه به منافع ديگران لطمه نزننداعتقاد دارند.ودربحث قانون و حاكميت معتقد بردو اصل{حكومت قانون }و {حاكميت مردم}است.هرچند اين دو موضوع در درون خود داراي پارادوكس است.

فصل هشتم كتاب تاريخ انديشه هاي سياسي در غرب ( قرن بيستم) نوشته دكتر كمال پولادي

 طرح كلي نظريه پوپر:

نظريه پوپر بر اساس آموزه هاي {لغزش پذيري عقل گرايي انتقادي}شگل گرفته است. اصل لغزش پذيري ،نگرشي است، به جايگاه آزمون و خطا در انسان. لذا در حوزه معرفت شناسي ميتواند، به نفي نظريه هاي مانند {افلاطون . هگل . ماركس} منتهي شود. پوپر در كتاب {فقر اصالت تاريخ} به نقد فلسفه تاريخ ماركس ،و دركتاب{جامعه بازو دشمنانش }به تفصيل به نقد نگرشها مطرحه مي پردازد.

پوپراصولا معتقد است.بجاي مطرح كردن نظريه اي كلي و سراسري به منظوربازسازي جامعه، بايداقدام به ارائه نظريه اي مبتني برمهندسي جزء به جزءوتدريجي نمود. اين انديشه درمقابل نظريه بازسازي كلي ماركس قرارميگيرد. پوپربرمبناي اين اعتقاد،و به منظور بازسازي جامعه دو اصل{سودنگري منفي و حمايتگري}رامطرح ميكند.{سودنگري منفي درمقابل سودنگري بنتام،يا اصل رفع بيشترين شرقابل اجتناب}وبر اساس اصل حمايتگري دولت.وظيفه دارد. ازآزادي افراد، خصوصا اقشارفقير حمايت كند.معرفت شناسي پوپربه{عقل گرايي انتقادي } تعبيرميشود.

 جهان هستي از نگاه پوپر:

پوپر عقيده دارد.كه هستي؛ از سه جهان تشكيل شده است.اين سه جهان ضمن اينكه با يكديگر مرتبط هستند. اما هيچ يك برديگري ارزش بيشتريا كمتري ندارد.1) جهان طبيعي يا فيزيكي ؛ شامل حالتهاي فيزيكي.2) جهان ذهني ؛ شامل حالتهاي ذهني انسان .3) جهان معقولات يا انديشه ها ؛ شامل نظريه ها استدلال ها و روابط منطقي.مثلا ،اعداد طبيعي جزءجهان انديشه يعني جهان سوم قراردارند.

 اما روابط وحقايق عيني ميان اعداد،چه به حوزه قلمرو آگاهي ما وارد شده باشند.يا نه، روابط ميان اعداد بعنوان يك حقيقت وجودداشته ودارند.پوپر عقيده دارد. انسان موجودي عقلاني است. كه دريك{عقلانيت عيني}مشترك؛ سهيم هستند.

 اصل ابطال پذيري و لغزش پذيري پوپر :

 اين اصل دربرابر اصل اثبات پذيري ،كه از اصول اصلي تحصل گرايي است بيان گرديد.بنا بر اصل اثبات پذيري ،اهميت و ارزش يك فرضيه علمي ،در اثبات پذير بودن آن است. يعني هر نظر علمي بايد از طريقه شواهد تجربي و استقراء اثبات شود.پوپر اين اصل را نقد ودربرابرآن اصل ابطال پذيري را كه بيان ميداشت اعتباريك نظريه علمي درابطال پذير بودن آن است ارائه نمود.چرا كه بر اساس اصل اثبات پذيري نمي توان يك {اصل كلي} را ازموارد{جزئي}بدست آورد. لذا همه قوانين علمي فرضياتي اثبات نشده هستند. پوپربراين اساس، به اصل لغزش پذيري معرفت بشري معتقد است.

 عقل گرايي انتقادي؛

اصل لغزش پذيري متضمن اهميت نقد است. پوپر با نظريه محافظه كاران ،كه معتقدند.ما همه جيزرا{اعتقادات،اخلاقيات،نهادي اجتماعي}به صورت موروثي به ارث ميبريم .موافق است. و ابراز ميكند.علاوه براينها {رويكرد انتقادي به اعتقادات سنتي}را هم به ارث ميبريم. بعنوان مثال جامعه يونان كه با نقد عقلاني باورهاي سنتي به جامعه اي پويا رسيدند.

 نقد انديشه اصالت تاريخ:

نگرش تاريخ باوري مبتني براينكه{ تاريخ داراي سير قانونمند وجهت معيني است. مستقل از اراده بشر}است.پوپرعقيده دارد.اين برداشت از تاريخ منجر به طرح نظريه هاي {كليت گرا و آرمان شهري} خواهد شد.كه نتيجه آن نظامهاي تماميت خواه مانند ،شوروي و نازيسم در آلمان خواهد بود.

 

جامعه باز وجامعه بسته ازمنظرپوپر :

از نظرپوپرجامعه بسته،جامعه اي است.كه درواقعيت تاريخ و در نظريه هاي سياسي وجود دارد.در اين جوامع به دليل اينكه تفكر جادويي است نه عقلاني ،و تابو هاي كه سرشت ديني دارند حاكمند.لذا درمعرض نقد قرار نمي گيرند.همه امور الهي و انسان ازآزادي اندكي برخورداراست ، نتيجتا نهادهاي وكردارهاي اجتماعي بدون انعطاف و نسبتا ثابت خواهد بود.كه مقام و منزلت فردازپيش تعيين شده است.با نقدعقلاني جامعه مبتني برباورها و نهادهاي سنتي ،كارتاسيس و ساختن جامعه بازآغازميشود. جامعه باز داراي آزادي درعرصه هاي انديشه ،فردي ،روابط شخصي وكارميباشد.تمايز بين واقعيت و ارزش ،انتخاب اصول اخلاقي بدون در نظرگرفتن الگوهاي ثابت پيشين از ديگرخصوصيات جامعه باز ميباشد.

 دشمنان جامعه بازاز نظر پوپر:

جامعه بازبه دليل داشتن طرح متناقض،كه از يك سو جزيي از زايش جامعه باز بود.واز سوي ديگر ريشه در نظام فكري نخستين ، دشمناني دارد. پيدايش فلسفه پاياني بر اسطوره بود. لذا افكار فيلسوفاني همچون{ افلاطون}كه با طرح نظريه{فيلسوف شاهي}حكومتي تماميت خواه را طرح ميكند.ويا انديشمنداني مانند{هگل وماركس}را بدون اينكه خود خواسته باشند. دشمنان جامعه باز معرفي ميكند.

 پوپر و  مهندسي جامعه باز:

پوپر اعتقاد دارد.بر خلاف نظريه هاي مربوط به بازسازي سراسري وكلي جامعه؛ بايد به مهندسي جزء به جزء و تدريجي دست زد. لذا براساس نظريه{معرفت شناسي}پوپر مبتني برآموزه هاي ، مانند{ اصل لغزش پذيري} جهت  شناخت و پيشرفت علمي، ازطريق آزمون وخطا، اين امرمحقق خواهد شد. چراكه اصلاحات تدريجي و جزء به جزء متناسب با شناخت جزيي و ذهن انسان، كه ازطريق آزمون و خطا به آن خواهيم رسيد .

 

ومن الله التوفيق

 

 

 

         

 

                                                                                            



ارسال توسط محمود محمد پور

اسلایدر